تبليغاتX
ღ♥ღSeilabe Ashkღ♥ღ

یکی بود یکی نبود

يه روزی از روزا


با يه دختری آشنا شدم
.

اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود
.

يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم
.

ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم
.

واسم با ديگران متفاوت بود
.

عاشقش شدم
.

عشق اولم بود
.

نمی دونستم چه جوری بهش بگم
.

چه جوری نشون بدم


که دوستش دارم
.

روز ها گذشت
..........................

من هم هر کاری که می تونستم می کردم


که بهش نشون بدم که دوستش دارم
.

يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد
!

دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود
.

همين جور عاشقش موندم
...

يه روز اومد گفت
:

" اين دوستمه اسمش سعيد هست
."

يهو يه چيزی قلبمو فشار داد
.

بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم
:

"خوشبختم
."

ديگه چيزی از دلم نمونده بود
.

اون لبخند از ته دل نبود
.

فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند
.

که باز هم ناراحت نشه
!

يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت
:

"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟
"

با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬


لبخند زدم و گفتم
:

"بله که می تونی
."

بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه
...

چندين ماه گذشت
...

يه روز بهم زنگ زد و گفت
:

"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟
"

ديگه نمی فهميدم چی ميگه
.

منگ شده بودم
.

يهو ديدم داره ميگه
:

"... کوشي؟ الوووووو
...."

گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر
."

گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر
!"

گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده
."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم
.

ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم
.

خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم
.

فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد
.

خودش بود. بازم سر ساعت
!

در رو باز کردم
.

به چشماش زل زدم
.

هنوزم عاشقش بودم. ولی
...

گفت
:

"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت
."

تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم
.

همه چيز واسم مثل جهنم بود
.

نمی تونستم تحمل کنم
.

به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم
.

دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم
.....

پنجشنبه لباس های شیکی رو پوشيدم
.

به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم
.

چقدر زيبا شده بود
.

اومد جلو و بهم گفت
:

"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره
."

دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم
:

"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره
!"

گونش رو بوسيدم و گفتم
:

"خداحافظ
!"




لينك ثابت نوشته شده در 8 Mar 2008ساعت 2 PM
توسط ..:: ღ♥ღامینღ♥ღ ::..